تبليغاتX
coffee khodemooni
خبرگزاری خانوادگی
بعضی حرفها را نباید خودت برای خودت بگویی،دلت خيلي بد ميشكند.

 

اگر پاسباني كه سوت ميزد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 23:18  توسط خاتون خاله  | 

اين عكس رو دوست دارم .چون براي گرفتنش مجبور شدم زانو بزم....كسي هست  كه ندونه زانو زدن در برابر ياري كه از همون نگاه اول عاشقش شدي چه لذتي داره؟

يكي از اولين خاطراتي كه از خودم يادم مياد، مربوط ميشه به خيلي سال قبل . شايد سه چار ساله بودم.خلاصه اونقد كوچيك بودم كه سقاخونه اسماعيل طلا برام كلي بزرگ وتودرتو به نظر ميومد.داداش يه كاسه داد دستم وگفت برو آب بيار.كاسه آبو كه پر كردم وبرگشتم پيداشون نكردم.دلم ريخت.هنوز اضطراب اون لحظه رو با همه وجودم حس ميكنم.شروع كردم به گريه كردن....اما داداش كه تمام مدت پشت سرم ميومد وحواسش بهم بود، اومد ودستمو گرفت برد پيش خودشون.من گم نشده بودم.فكر ميكردم گم شدم.

حالا يه وقتايي كه قسمت ميشه وميرم حرم...سرمو ميندازم پايينو واسه خودم ميچرخم ! اوايل دوسه باري توي رواق ها وصحن هاي تو در توش گم ميشدم....بعد خودم خنده م ميگرفت !چجوري ميشه گم شد؟ وقتي هر جايي كه ميري محدوده اي از حرمه...هر چقدم كه دور بشي...همچين كه سرتو بالا كني وگنبد وگلدسته هاشو ببيني  ميفهمي كه اينجا گم شدن تو كار نيست.هر جا بري زير سايه شي. يه نفر حواسش بهت هست.

اونقدا سخت نيست تصور اينكه يه روز به جايي برسي كه همه دنيا برات اينجور باشه....همه دنيا برات حريم آسماني اونها باشه. اونوقت ديگه نه ترس هست ...نه غم ...نه تنهايي  نه گمشدن...

السلام عليك يا نورالله في ظلمات الارض.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 20:44  توسط یه نفر  | 

چي ميشه گفت؟

يادايامي كه در گلشن قراري داشتيم...

در ميان لاله وگل آشياني داشتيم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 15:43  توسط یه نفر  | 

 

امروز هفتمین ۲۵مردادیه که میاد بدون اینکه تو باشی. ۶سال تمام از نبودنت میگذره...وکاری از دستم برنمیاد برای کم کردن این کوه دلتنگی که روی قلبم سنگینی میکنه... جز اینکه گرد وخاک روی قاب عکستو بگیرم...یا یه سوره یس برات بخونم.ناشکری نمیکنم.اونقد خاطره برامون گذاشتی که هیچوقت نبودنتو باور نکنیم...

اصلا ((کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تورا؟))

 اما بهم حق بده بترسم... بترسم از همه لحظه هایی که کم کم دارن از حضورت خالی میشن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 1:7  توسط خاتون خاله  | 

 

در هیچ نوشته‌ای «تو» نشو؛ «تو»ی تمام نوشته‌های خوب، یعنی کسی که رفته است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/24ساعت 20:15  توسط خاتون خاله  |